ماه می 2026، یک ایونت تد TEDx در تورنتو برگزار شد و من یکی از سخنرانان این رویداد بودم.
این ایونت، در واقع اولین رویداد TED به زبان فارسی خارج از ایران بود که با موضوع سلامت روان برگزار شد و با استقبال بسیار خوب هموطنان مواجه شد، به طوری که سالن به طور کامل پر بود و تعداد زیادی موفق نشدند بلیط تهیه کنند. برگزارکنندگان این رویداد از برگزارکنندگان باتجربه رویدادهای تد در ایران بودند که حالا در تورنتو این رویداد را برگزار می کردند.
سخنرانی من را با موضوع “رقصیدن با ابهام” روی سایت TED و در یوتیوب اختصاصی تد (با بیش از 40 میلیون عضو) می توانید ببینید.
در این سخنرانی فرمول “پویا” را برای مدیریت شرایط ابهام و عدم قطعیت، مثل شرایط این روزهای دنیا و خصوصیا وضعیت این روزهای ایرانیها، مطرح کردم. همینطور به داستانهای شخصی خودم از جمله بیکار شدن در جوانی، ازدواج در وضعیت بدهکاری، تغییر مسیر از پزشکی و … و البته فرمول کوچینگی “پویا” برای مدیریت شرایط پرابهام این روزها اشاره کردم.
متن سخنرانی تداکس دکتر شهاب اناری – رقصیدن با ابهام:
یک تماس تلفنی ظرف ۱ دقیقه تمام
زندگی ام رو زیر و رو کرد …
نزدیک ظهر بود.
شیفت شبانهام در بیمارستان تازه
تمام شده بود.
خسته بودم… پشت فرمان، در مسیر
خانه می رفتم… و ذهنم پر از کارهایی که هنوز باید انجام میدادم.
این جوان خوشتیپ و پرمو (!) که در عکس می بینید، عکس من در
اون سالهاست. الان فکر می کنم بی دلیل نبود که همسرم اون موقع عاشقم شد و به
خواستگاری ام اومد. …. شوخی می کنم …
آن روزها زندگیام دو مسیر همزمان
داشت.
از یکسو، دانشجوی سال آخر پزشکی
بودم.
و از سوی دیگر، نویسندهای بودم که
برای یک انتشارات معتبر کتاب مینوشت—کتابهایی که خوب فروش میرفتند و برایم
درآمد داشتند.
در واقع، همین درآمد بود که به من
جسارت داده بود به چیزی فکر کنم که خیلیها فکرش را هم نمی کردند:
ترک پزشکی… و فعالیت به عنوان یک
مدرس و مولف.
تلفنم زنگ خورد.
پاسخ دادم.
و جملهای شنیدم که در همان لحظه، مسیر
زندگی ام را تغییر داد. صدای پشت تلفن
گفت:
مدیرعامل تصمیم گرفته انتشارات را
برای همیشه تعطیل کند.
برای چند لحظه همه چیز در دنیای من
متوقف شد.
گوشی در دستم سنگین شده بود…
گرمایش را کنار گوشم حس میکردم.
بیحس شده بودم.
اولین فکری که به ذهنم رسید، این
بود:
حالا باید چی کار کنم؟
در آمدم چی می شه؟
آینده ام چی می شه؟
اونجا بود که برای اولین بار به طور جدی فهمیدم:
زندگی همیشه اونطور که دلت می خواد
پیش نمی ره
عدم قطعیت و ابهام بخشی از زندگیه
اما با شرایط ابهام در زندگی چه
باید کرد؟
……..
من با رتبه اول کنکور سراسری وارد
دانشگاه شده بودم
و تقریبا
همه از من یک انتظار مشخص داشتند:
اینکه پزشک متخصص بشوم.
میدانید که در فرهنگ ما، بچهها کلاً سه انتخاب شغلی
دارند: یا دکتر بشوند، یا مهندس، و یا …حالا تلاشت رو کردی اشکال نداره …
(لبخند و مکث کوتاه) و من که رتبه یک کنکور شده بودم، محکوم بودم به دکتر شدن.»
اما در عمق وجودم… پزشکی را دوست
نداشتم.
می دونستم که به عنوان پزشک خوشحال
نخواهم بود .
بعد از فراز و نشیبهای بسیار،
بالاخره تصمیم سختی گرفته بودم:
اینکه چند ماه باقیمانده از
دانشگاه را تمام کنم…
و سپس از مسیر پزشکی خارج شوم…
و خودم را وقف مسیر آموزش و
نویسندگی کنم.
و حالا…
همان چیزی که به من جسارت این
تصمیم را داده بود…
یعنی درآمدم از نویسندگی ….
قرار بود از بین برود.
و قضیه خیلی پیچیده هم شده بود چون
تازه ازدواج کرده بودم.
برای خرید اولین خانهام وام گرفته
بودم.
بدترین سناریوها مدام در ذهنم
تکرار میشدند:
نکند دارم اشتباه می کنم؟
نکنه بهتره به پزشکی برگردم؟
اگر در این مسیر جدید شکست بخورم
چه؟
همه ما نسخهای از عدم قطعیت را
تجربه کردهایم.
لحظاتی که…
برنامهها فرو میریزند.
زندگی نامطمئن می شود.
مثل تجربه بعد از مهاجرت.
یا زمان پاندمی.
یا وقتی جنگ آغاز شد.
و آینده، مبهم شد.
در واقع، دنیایی که در آن زندگی می
کنیم روزبهروز ناپایدارتر، غیرقابلپیشبینیتر، پیچیدهتر و مبهمتر میشود.
مسیرهای شغلی تغییر میکنند.
صنایع دگرگون میشوند.
هوش مصنوعی و رباتها داره دنیا رو متحول می کنه.
و ایقدر این تغییر و نوسان زیاد
شده که بسیاری رو در گیر مشکلات سلامت روان کرده
با عدم قطعیت و ابهام مستمر که
بخشی جدانشدنی از زندگی امروز ما شده، چه می توان کرد؟ امروز می خوام یک فرمول ساده رو با شما به اشتراک بگذارم
که وقتی زندگی ناپایدار و پرنوسان میشه،
کمک مون می کنه عدم قطعیت رو در آغوش بکشیم. اسمش رو گذاشتم فرمول “پویا” چون آدمهای پویا که با شرایط تطبیق
پیدا می کنند؛ می تونن از شرایط ابهام سربلند بیرون بیان:
۱. پذیرش
وقتی تماس را دریافت کردم، اولین
واکنشم این بود که مقاومت کنم.
“نه، این نباید اتفاق می افتاد. نه داره اشتباه می کنه . نه،
الان وقتش نیست”
اما واقعیت این است چیزی که در
برابرش مقاومت می کنیم، شدیدتر و طولانی تر می شود.
و چیزی که می پذیریم شروع به تغییر
می کند.
ما نمی تونیم جهت باد رو تغییر
بدیم ولی می تونیم بادبانهامون رو بر اساس اون تنظیم کنیم.
چند روزی با احساسات و افکارم خلوت
کردم. با خودم صادق شدم و به این پذیرش رسیدم که نمی خواهم به پزشکی برگردم و
اینکه منبع درآمدم به احتمال زیاد برای مدتی قطع خواهد شد…
این پذیرش، مساله رو فورا حل نکرد ولی انگار بار سنگینی رو
از دوشم برداشت
پذیرش، بهمعنای تسلیم شدن نیست.
پذیرش یعنی به جای مقاومت، معنای
جدیدی به اتفاقات بدیم
پذیرش یعنی از خود بپرسیم:» چطور
می تونم با ابهام برقصم؟
۲. وضوح:
وقتی این واقعیت را پذیرفتم که نمی
خواهم به پزشکی برگردم، با خودم روراست شدم، و از خود پرسیدم: واقعا دلم چه می
خواهد؟ چه آینده ای واقعا منو خوشحال می کنه؟ برای من، روشن شد چشم اندازی که مرا
به وجد می آورد این بود:
سخنران شدن…
نویسنده شدن…
و کار کردن در زمینه توانمندسازی
انسانها.
وقتی اوضاع به هم میریزه،
خیلیهامون می دونیم چی نمی خواهیم ولی لازمه از خودمان بپرسیم…: چه چیزی رو “می خواهیم”؟ واقعا چه چشم اندازی
خوشحالمون می کنه؟
و بهترین پاسخ این سوال از بیرون
نمی آد. اما بهترین گزینهها از درون ما میآیند.
از ارزشهای ما
از توانمندیهامون
از خود واقعی ما.
از خودمون بپرسیم: اگه همه چیز امکان پذیر بود، و از قضاوت
دیگران نمی ترسیدم، چه چشم اندازی در آینده خوشحالم می کنه؟
اینجا باید با خودمون روراست بشیم:
برای رسیدن به چشم اندازه ایده آلمون، گاهی چیزی باید در بیرون تغییر کنه. و خیلی
از اوقات هم چیزی در درون ما: در باورهامون، ترجیحات مون، عادتهامون … .
3. یا: یک اقدام
وقتی آنچه مقابلمون هست رو
پذیرفتیم و به وضوح درباره چشم اندازمون، موانع سر راه و تغییرات لازم رسیدیم،
حالا باید یک اقدام انجام بدیم.
یک اقدام کوچک.
نه صد اقدام
نه یک اقدام بی نقص
صرفا یک اقدام کوچک.
مراحل قبلی وقتی ارزشمنده که قدم برداریم.
اما خیلیها در این مرحله فلج می شن.
چون هنوز صد در صد مطمئن نیستند.
چون کاملا اعتماد به نفس ندارن.
چون تضمینی برای موفقیت و نتیجه گرفتن نیست.
اما یادمون باشه که اعتماد به نفس قبل
از اقدام نمیآید.
اعتماد به نفس از دل اقدام بهدست
میآید.
عاملیت نیازمند اطمینان نیست.
عاملیت نیازمند تصمیمه.
و سرنوشت ما در لحظات تصمیم گیری ساخته
می شه.
من هم با ترس و لرز، خیلی کوچک
شروع کردم.
اولین کلاسم… یک شرکتکننده داشت. اون هم یکی از
فایملهای دورمون بود. فکر میکنم مادرم به او پول
داده بود تا آنجا بنشیند و به حرفهایم گوش بدهد! (خنده کوتاه) حتی او هم وسط کلاس
چند بار به ساعتش نگاه کرد، اما همان یک نفر، شروعِ مسیر من بود. بعد سه نفر. پانزده نفر.
و سالها بعد سمینارهایی با هزاران
نفر در شهرهای مختلف.
همیشه وقتی عدم قطعیت وجود داره،
به خودم یادآوری می کنم هیچ تضمینی وجود ندارد که اقدام ما جواب بدهد.
اما یک چیز قطعی است:
اگر اقدام نکنیم… هیچ چیزی تغییر
نمی کنه.
سالها بعد، فکر کردم رقصیدن با ابهام را یاد گرفته ام اما دوباره با تجربه عدم قطعیت روبهرو شدم.
اینبار، بعد از مهاجرت به کانادا.
در تلاش بودم کسبوکار کوچینگم را
در کشوری جدید بسازم و رشد دهم.
ولی دو سال اول، هیچ چیزی جواب نمی
داد.
فشار آنقدر زیاد شد که…
سلامتیام فرو ریخت.
از شدت استرس، دچار خونریزی گوارشی
شده بودم. یک روز در مطب دکتر نشسته بودم. دکتر نتیجه آزمایشهایم را بالا و پایین
می کرد و در فواصل، یک نگاهی در سکوت به من می انداخت. بعد از چند دقیقه ای، عینکش
را برداشت و به من نگاه کرد و گفت:
شهاب، اگر این فشار را کم نکنی…
اوضاع بیخ پیدا می کند.
و تازه گفت افسردگی و اضطراب خفیف
هم داری. برای آن هم، برایم دارو تجویز کرد.
دوستان،
زندگی، ما رو در موقعیتهای
غیرمنتظرهای قرار می دهد.
لحظاتی که برنامهها فرو می پاشند…
و آینده مبهم میشود.
مثل شرایط امروز دنیا
در آن لحظات…
وسوسه میشویم منتظر بمانیم تا اوضاع عادی بشه و جوابهای قطعی پیدا کنیم، و نتیجه
اقداماتمون تضمین شده باشهه
اما شاید لحظاتی که شرایط مبهم
میشه برای اینه که مکث کنیم و سوالات مهمی از خودمون بپرسیم
شاید همه این چالشها در واقع
فرصتیه که خودمون رو بازبینی کنیم
شاید تمام این تغییرات برای اینه
که ظرفیت ما رو افزایش بده
شاید این بهترین فرصته برای انتخاب
دوباره، و تصمیم گیریهای مهم.
چون اونهایی که از دل نوسانات
زندگی، موفق بیرون میان
آنهایی نیستند که پاسخها همه چیز
رو می دونن.
بلکه کسانی هستند که یاد می گیرند با
شجاعت، با ابهام برقصند.
سپاسگزارم.
شهاب اناری
تد اکس تورنتو – TEDx Little Iran
ماه می 2026




